یوسف عوض شده ست ،زلیخا عوض شده است
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سال هاست که فتوا عوض شده ست
ف.نظری
از این شهر شلوغ ،
از کار و ...
دلم می خواست به جایی برم که کسی من را نشناسه ، شهری دیگه یا حتی کشور دیگه
اینم جز ارزوهای شاید سخت دست یافتنی من بود.
با این اوضاع و احوال پیدا نشدن کار و خوف از دست دادن کارم
بایدم این آرزو هم دست نیافتنی باشه
توی همین فکرا و راه حلهایی بودم که چطور میشه از اینجا کنده شد که با چند تا از دوستانم که به شهر دیگه و کشور دیگه رفته بودند بر خوردم
اونا حسابی از سختی غربت و نبودن آشنا و... نالیدن
پیش خودم اتود می زدم اگه جایی برم که کسی منو نشناسه و کاری به من نداشته باشه و هزار مور دیگه ،چطوره؟!
در این احوال به شب تولدم رسیدم .دیدم خانوادم اصلا انگار نه انگار که تولد دختر اوناست
کلافه بودمو با خودم گفتم حالا اگه مردی اتود تنهایی بزن...
تا اینکه شب شد موبایلمو که روشن کردم پشت سر هم اس ام اس می اومد و تبریکات بود که نثارم کردن..از دوستانی پیام تبریک گرفتم که فکرهم نمی کردم اسم منو به یاد داشته باشن..
اونجا بود که دیدم اینقدر غرق توجهات ادمای اطراف به خودم بودم که
از این نعمت غافل شده بودم،خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم خدا چقدر دوستم داره که این همه ادم خوب و مهربون کنارم گذاشته بخصوص وقتی فهمیدم مامانو بابام یواشکی قرار خرید هدیه تولد منو میذاشتن و به یادم هستند
با همه این احوال رفتن و مهاجرت را دوست دارم اما نیت و نگرش من ازرفتن طور دیگری شد.
خلوت آری، گریز نه
ببخشید اگه درست و حسابی نتونستم جمله بندی کنم واصلاح کنم وقت بسیار کمی داشتم.
دختری دلش شکست
رفت و هرچه پنجره
رو به نور بود بست
رفت و هرچه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه ی زباله ریخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
...
دلم برای جودی وجودم تنگ شده
خیلی تنگ ...

آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
...
ف. نظری
لب به خاموشی فشردم ناله جوشید از نفس قید خودداری جنون بر طبع آزاد آورد
در شهادتگاه بیبــــــــاکی کم از بسمل نی ام بشکنم رنگی که خونم را به فریاد آورد
بسکـــــــه در راهت کمین انتظارم پیــــــر کرد مو سپیدی نقش من بر کلک بهزاد آورد
چون پر طاووسی می باید اسیـــــر عشق را کز عدم گلدسته واری نذر صیاد آورد
تحفه ما بی خبران غیر از دل صد چاک نیست شانه می باشد ره آوردی که شمشاد آورد
عشق را عمریست با خلق امتحان همت است عالمی رامی برد مجنون که فرهاد آورد
من مکتوب توام
...
شبی که در سیاهی چشمانت وضو ساختم
عشق میهمان من بود
گاه نگاه ها تنها دور را می بینند!
عشق همین جاست...
نزدیک تر از سپیدی چشم به سیاهیش

اشکهای تو قرار دل بی قرار هر انسانی را ربوده
...
تاریخ تکرار می شود
...
گرسنگی تو گواه است
و خدا
از بزرگی توست که صبوری می کند...